تبليغاتX
جوشش -
تماس با من

 

 
| ای کاش | نفس نمی آید!! | جنگ. اعتماد.اعتقاد
 
| شاعران وارث آب و خرد و روشني‌اند | كنار پله‌ي تاريك | مجله‌ي كوچك | من شاعرم | امير آزاده‌دل | الهه مهر | گنجشکک اشي مشي | زردشت | پيرو از جنس احساس | فتو تاج | خیانت | وندیداد | مداد سیاه | اسپرمی مجهول | پوتین

رسانه 

| ايسنا | انتخاب | ايرنا |شرق | خانه هنرمندان | مهر نيوز | فارس نيوز | بي بي سي | ايلنا | ايپنا | بازتاب

آرشیو 

 

سلام سال نو بر همه هم میهنان عزیز مسیحی مبارک باد

مرد در لحظه های آخر صعود بود و کم کم پرچم را برای بر افراشتن بر فراز قله آماده میکرد در دل به خدای خود گفت :خدایا تنها تو بودی که مرا یاری کردی تا به این موفقیت برسم و بدون کمک تو من هرگز موفق به انجام این کار نمیشدم ....تنها چند گام دیگر تا فتح قله اورست ـ بام جهان ـ بیشتر باقی نمانده بود و هوا دیگر کاملا" تاریک شده بود ناگهان مرد احساس کرد زیر پایش خالی شد و با سرعت سقوط کردو با سفت شدن طناب حمایت در بین زمین و هوا معلق ماند لحظه ای به زیر پایش نگاه کرد و جز سیاهی ای عمیق چیزی ندید  دوباره دردل خدایش را خواند :خدایا همان طور که در رسیدن به قله تو یاورم بودی همکنون نیز تنها تو میتوانی کمکم کنی و مرا از این گرداب مرگبار برهانی ......صدائی گفت بنده من دوستت دارم آیا به من اعتماد داری؟ مرد با تمام وجود گفت آری خدا گفت بدون درنگ طنابی  که به آن آویزان شده ای را با چاقو ببر... مرد نگاهی به زیر پایش انداخت و محکم به طناب چسبید....

صبح فردا کوهنوردانی که از آن منطقه عبور میکردند جسد مردی را یافتند که  ازیک طناب آویزان شده است و تنها یک متر با زمین فاصله دارد ...

پ ن :جدا"ما چقدر به طناب بی اعتمادی خویش چسبیده ایم و تا کنون کسی را سراغ داریم که از اعتماد کردن به خدا ضرر کرده باشد؟ وقت آن نشده طناب بی اعتمادی را ببریم ؟و با به خود آمدن به خدایمان بیائیم؟ خدا همان صدایی است که همواره به ما میگوید :به خود آ....

 



[ لينک ] ن ی م ا | دوشنبه دوازدهم دی 1384 |